تبليغاتX
راه راست
 
راه راست
 
 
((جاءَ اَلحَقُّ وَ زَهَقَ الباطِلُ اِنَّ الباطِلَ کانَ زَهوقاً))
 
                                                <<بسم الله الرحمن الرحیم >>

سؤال

احاديث متواتر(1) اسلامى مى گويد: هنگامى كه روى زمين را جور و ستم، و چهره اجتماع بشرى را فساد و آلودگى فرا گيرد; آخرين حجّت خدا حضرت مهدى(عج) از پس پرده غيبت بيرون آمده و جهان را پر از عدل و داد مى نمايد. بنابر اين، ظهور آن حضرت در زمينه اى خواهد بود كه فساد جهان را فراگيرد; در اين موقع براى پديد آوردن زمينه اين انقلاب غيبى و خدايى، ما نه تنها بايد باستم و گناه مبارزه نكنيم، بلكه بايد در گسترش فساد و آلودگى كوشش نماييم تا هر چه زودتر شرايط اين نهضت آسمانى فراهم آيد و مقدّمات ظهور او ممكن گردد; در غير اين صورت با دست خود نهضت اين دادگر غيبى را به تأخير انداخته ايم؟

 

پاسخ

اوّلا: بايد توجّه نمود كه شرط ظهور امام(عليه السلام)، هرگز منحصر به گسترش فساد در اجتماع انسانى نيست; بلكه هرگاه مردم جهان از نظر رشد فكرى و كمالات روحى به حدى برسند كه بتوانند ارزش وجود امام(عليه السلام) را درك نمايند و شايسته رهبرى او گردند، در اين صورت امام(عج) بدون هيچ قيد و شرطى ظهور نموده و از پس پرده غيبت بيرون مى آيد.

در كتاب هاى عقايد و مذاهب بطور مبسوط و گسترده بحث و بررسى شده است كه مانع اساسى براى غيبت امام، اخلاق و روحيّات و عدم آمادگى جامعه انسانى براى ظهور و حكومت آن حضرت است و اگر اين مانع برطرف گردد، دوران غيبت او سپرى خواهد شد.

دانشمند بزرگ و فيلسوف عالى قدر اسلام مرحوم خواجه نصير الدّين طوسى در كتاب «تجريد العقائد» در اين باره سه جمله كوتاه و پر مغز دارد كه با توضيح مختصرى در اينجا نقل مى كنيم:

1- وُجُودُهُ لُطْفٌ: وجود امام معصوم - خواه آشكار و خواه پنهان - براى جامعه انسانى نعمت معنوى و وسيله نزديكى به اطاعت فرمان پروردگار است; زيرا رابطه هدايت الهى ميان خدا و مردم، به وسيله امام(عليه السلام) برقرار مى گردد و بسيارى از نعمت هاى معنوى و مادّى به خاطر امام به مردم مى رسد، حتّى هدايت معنوى امام نسبت به افراد شايسته هميشگى است - اگر چه او را نبينند و نشناسند.

2- وَ تَصَرُّفِه لُطْفٌ آخَر: هرگاه امام از پس پرده غيبت بيرون آيد و به راهنمايى ظاهرى بپردازد و زمام امور را به دست بگيرد خود نعمت ديگرى است; در اين موقع نه تنها يك گروه از وجود او بهره مند مى گردند; بلكه همه جامعه انسانى از وجود او كه مظهر عدل و داد و مجرى دستورهاى آسمانى و احكام الهى است، بهره مند خواهند بود.

3- وَ عَدَمِهِ مِنّا: هرگاه او از تصرّف در امور مردم خوددارى مى كند و در پس پرده غيبت به سر مى برد و به بزرگترين آمال و آرزوى بشر تحقّق نمى بخشد، براى موانعى است كه خود مردم بر سر راه او به وجود آورده اند و علّت اساسى سلب اين نعمت، خود مردم هستند واگر خود مردم براى حكومت واحد جهانى ـ آن هم برپايه فضيلت و اخلاق و عدل و داد و رعايت حقوق و احكام اسلامى - آمادگى پيدا كنند، بطور مسلّم آشكار خواهد شد و هيچ گاه از ناحيه خداوند كوتاهى از ابراز لطف نبوده، اين خود مردمند كه ظهور حكومت حقّه الهى را به تأخير انداخته اند.(2)

بنابر اين، توسعه فساد و گسترش آلودگى، شرط منحصر ظهور امام نيست كه به جز آن، به فكر راه ديگرى نباشيم و در پيدايش آن تسريع نماييم، بلكه راه نزديكترى دارد كه همان پيدايش لياقت و شايستگى در مردم است.

و به عبارت ديگر، شرط رهبرى دو چيز است:

1- وجود رهبر

2- آمادگى مردم براى پذيرش رهبر

مسلّماً اگر شرط دوّم از ناحيه مردم تحقّق يابد، خداوند شرط اوّل را بلافاصله ايجاد خواهد نمود.

ثانياً: گسترش فساد و آلودگى جامعه بشرى هدف اصلى نيست، بلكه زمينه را براى ظهور حضرت مهدى(عج) و اصلاح جامعه انسانى فراهم مى سازد; زيرا هنگامى كه ظلم و جور زمين را فرا گرفت و بشريّت گرفتار تبعيضات ناروا و مفاسد گوناگون گرديد و مشكلات طاقت فرسا گريبان انسان ها را گرفت و تجارب مختلف نشان داد كه انسان تنها به اتّكاى نيروى خود و قوانينى كه وضع كرده نمى تواند مشكلات را ريشه كن سازد و عدالت اجتماعى را در سراسر كره زمين مستقر نمايد; در اين هنگام، آمادگى فكرى كامل براى پذيرش برنامه يك رهبر الهى پيدا مى كند كه بيمارى هاى اين بيمار خسته را با نسخه هاى آسمانى خود درمان نمايد و مى فهمد كه نقش ديگر و انقلاب برترى لازم است كه به همه نابسامانى ها خاتمه بخشد.

اصولا هيچ نهضت اصلاحى بدون يك زمينه فكرى قبلى انجام نمى پذيرد و اصل «عرضه و تقاضا» كه يك اصل اقتصادى است، در عين حال، يك اصل اجتماعى نيز مى باشد و تا درخواستى در مردم نباشد، عرضه هر نوع كالاى معنوى و مادّى بى ارزش و بى ثمر خواهد بود.

ولى آيا زمينه فكرى و آمادگى روحى براى يك نهضت اصلاحى و جهانى، كه منجر به برقرارى حكومت واحد جهانى، آن هم براساس عدل و داد و ارزش هاى اخلاقى و رعايت حقوق و مقرّرات اسلام گردد كافى است، يا اين زمينه فكرى پشتوانه ديگرى لازم دارد كه اين دگرگونى فكرى را به صورت انقلاب خارجى درآورد و هر نوع مانع را از سر راه نهضت بردارد و از اين زمينه فكرى حدّاكثر بهره بردارى را بنمايد.

نه تنها تجارب بى شمار و آزمايش هاى متوالى اين مطلب را تصديق مى كند، بلكه روايات و احاديث زيادى كه درباره نهضت اين مصلح جهانى وارد شده است، آشكارا مى رساند كه انقلاب آخرين حجّت الهى پس از پديد آمدن يك زمينه فكرى، نياز به قدرت و نيرو دارد كه بتواند در پرتو آن قدرت، از زمينه هاى موجود بهره بردارى كند و هر مانعى را كه بر سر راه نهضت خود وجود دارد برطرف سازد و در احاديث اسلامى به وجود انصار و ياران و تعداد آنها و اين كه قيام حضرت مهدى(عج( توأم با قدرت و نيرو خواهد بود، تصريح شده است.

در اين موقع ما بايد براى تأمين منظور دوّم و تربيت اعوان و انصار و سربازان فداكار كه جان به كف در راه آرمان هاى الهى نبرد و فداكارى نمايند، در پرورش افراد صالح و جانباز بكوشيم و تا آن جا كه امكانات اجازه مى دهد، براى يك چنين نهضت وسيع جهانى، افرادى را تربيت كنيم كه بتوانند آرمان هاى جهانى آن حضرت را در سرتاسر جهان تحقّق بخشند و يك چنين هدف مقدّسى در صورتى انجام مى گيرد كه مصلحان اجتماع دست روى دست نگذارند و از هيچ گونه اقدامى در راه تربيت افراد با ايمان دريغ نورزند.

ثالثاً: از همه اينها گذشته، ما بايد موقعيّت خود را در زمينه انقلاب «حضرت مهدى»(عج) مشخّص كنيم; بديهى است اگر ما به گسترش فساد كمك كنيم، از كسانى خواهيم بود كه انقلاب حضرت مهدى(عج) براى درهم كوبيدن آنها صورت مى گيرد و اگر درصدد اصلاح جامعه باشيم، از كسانى خواهيم بود كه در ارتش انقلابى حضرت مهدى(عج) همكارى مى كنند; بنابر اين، به فرض اين كه با كمك كردن به توسعه فساد، ظهور حضرت مهدى(عج) را به پيش بيندازيم، وضع خود را بطور قطع به خطر انداخته ايم، مگر نه اين است كه حضرت مهدى(عج) براى كوتاه كردن دست فاسدان و برچيدن بساط ظلم و فساد قيام مى كند، ما چگونه مى توانيم با گسترش فساد از انقلاب او بهره مند شويم؟

بنابر اين، سكوت در برابر فساد و يا كمك به توسعه فساد - چه از لحاظ كلّى و چه از نظر شخصى - براى ظهور حضرت مهدى(عج) صحيح نيست.

بيشتر به نظر مى رسد كه اين اشكال و مغلطه كارى را كسانى درست كرده اند كه مى خواهند از زير بار مسؤوليّت ها فرار كنند و يا آلوده به هر فسادى شوند.

 

 

1. درباره مصلح غيبى جهان حضرت مهدى(عج) متجاوز از سه هزار روايت از پيامبر بزرگ و پيشوايان عاليقدر وارد شده است. نه تنها جامعه شيعه بلكه دانشمندان بزرگ اهل تسنّن مانند بخارى و مسلم و ابى داود ترمذى كه همه آنها پيش از تولّد امام زمان و يا اندكى پس از تولّد وى در گذشته اند، احاديث مربوط به حضرت را در صحاح و سنن خود آورده و گروهى از آنان كتاب هاى مستقلّى پيرامون آن حضرت نوشته اند و كمتر موضوعى مانند آن; اين همه احاديث و روايات پيرامون آن وارد شده است.

2. كشف المراد، طبع صيدا، ص 226.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 7:31  توسط محمد کاظم   | 
                                       ا

<< بسم الله الرحمن الرحیم >>

سؤال

فلسفه اين كه پيروان ساير اديان و خلاصه «كفّار» از نظر اسلام ناپاك هستند و مسلمانان نمى توانند با آنها معاشرت و آميزش كامل كنند، چيست (در صورتى كه از نظر نظافت و رعايت بهداشت از بعضى از مسلمانان بهترند)؟



 

بديهى است اين پاسخ كه ممكن است آميزش با آنها انحراف فكرى ايجاد كند و احياناً با بحث و گفتگو و سفسطه، مسلمانى را گمراه سازند و يا از طريق «بايكوت كردن» مى توان غير مسلمانى را به اسلام متوجّه ساخت، خطاست و بايد اين حربه را كنار گذاشت; زيرا اسلام دين روشنفكران است نه چشم و گوش بسته ها!

 

پاسخ

درست است كه دين اسلام آيين روشنفكران است نه چشم وگوش بسته ها، ولى اگر منظور اين است كه اسلام تعلّق به دسته خاصّى دارد، بديهى است كه چنين نيست و اسلام دين همه افراد انسانى است; و اگر هدف اين است كه روشنفكران و افراد مطّلع از تعاليم عالى اسلام بهره بيشترى مى برند، مطلب صحيحى است; ولى دليل بر اين نمى شود كه اسلام در قوانين خود افراد كم اطّلاع يا بى سواد را از نظر دور داشته و رعايت حال آنها را ننموده باشد.

همان طور كه سابقاً هم اشاره كرديم، ناپاك بودن كفّار مسلّماً يك نوع ناپاكى معنوى و آلودگى باطنى است; كه آثار آن در جسم آنها هم ظاهر شده است; و يك فايده آن همان حفظ عقايد بسيارى از مردم مى باشد كه با آميزش و معاشرت با افراد منحرف و گمراه، به زودى تحت تأثير قرار مى گيرند و منحرف مى شوند; و اين مطلب تازگى ندارد، هميشه مصلحين به افراد معمولى مردم سفارش مى كنند كه از معاشرت با افراد آلوده و گمراه و منحرف دورى كنند; منتها، اسلام اين موضوع را به صورت حكم «ناپاك بودن كفّار» بيان كرده است.

از طرفى ملاحظه مى كنيم كه اسلام روابط اقتصادى و تجارتى و امثال آن را به كفّار با شرايط معيّنى اجازه داده، امّا اجازه نداده كه رفيق سفره و كاسه شوند; يعنى، هم خواسته از منافع آنها بهره مند گردند و هم از ضررهاى عقيدتى و اخلاقى آنان كه لازمه معاشرت كامل براى بسيارى از مردم است، در امان بمانند.

اشتباه نشود، ما نمى گوييم افراد روشنفكر با اطّلاع، كه خطر انحراف و گمراهى و فساد اخلاقى بر اثر آميزش با كفّار در خود نمى بينند، مى توانند معاشرت كامل با آنها داشته باشند و از اين حكم مستثنا هستند، نه! احكام اسلام جنبه خصوصى ندارد و براى اين كه حدود آن محفوظ بماند بايد عموميّت داشته باشد; چه اين كه در غير اين صورت هركس به عنوان اين كه خود را از اهل اطّلاع مى داند و از همنشينى با كفّار خطر انحراف در خود نمى بيند، با آنها آميزش پيدا مى كند و بكلّى حريم قانون شكسته مى شود. (دقّت كنيد)

گذشته از اين، تمام افراد كافر از بسيارى از آلودگى ها و چيزهاى نجس مانند خون و گوشت خوك و مشروبات الكلى اجتناب نمى كنند و طبعاً تمام زندگى آنان آلوده مى باشد; براى دورى از اين آلودگى ها، آيين اسلام آنها را «نجس» شمرده تا مسلمانانى كه ممكن است بر اثر معاشرت آلوده شوند، از هر نوع آلودگى محفوظ بمانند.

 

 کر از استاد عزیز آیت الله مکارم شیرازی

 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:25  توسط محمد کاظم   | 
                                             <<بسم الله الرحمن الرحیم >>

سؤال

در آيين اسلام دستور داده شده در موقع دسترسى نداشتن به آب، به جاى غسل و وضو، بر خاك تيمّم كنند; آيا خاك هايى كه محتوى انواع و اقسام ميكروب ها و وسيله انتقال آن است چگونه مى توان بر آن تيمّم كرد؟



پاسخ

مطابق آنچه در علوم طبيعى ثابت شده، خاك تميز و پاك در مقابل ميكروب ها مصونيّت دارد و غالب ميكروب ها نمى توانند در خاك به زندگى خود ادامه دهند; اين مصونيّت به سبب موجودات جاندار ذرّه بينى بسيار ريزى است كه در خاك وجود دارد. اين موجودات دشمن سرسخت ميكروب هاى موذى است; بطورى كه مثلا اگر لاشه و مردارى كه با خود ميليونها ميكروب همراه دارد، زير خاك مدفون گردد; اين جانداران ذرّه بينى فوراً شروع به تجزيه و از هم پاشيدن لاشه مى كنند و به زودى قواى ميكروب ها را شكست داده و آنها را معدوم مى سازند.

بنابراين، برخلاف آنچه تصوّر شده، خاك پاك و بدون آلودگى نه تنها از تأثّر در برابر ميكروب ها مصون است; بلكه دشمن سرسخت آنهاست و دير يا زود شرايط زندگى آنها را از بين مى برد.

بدين ترتيب خاك تميز، پس از آب - كه مهم ترين وسيله شستشوى طبيعت و مبارزه با پليدى ها و ميكروب هاست - يك عامل تطهير و مبارزه با ميكروب است.

با توجّه به اين حقيقت مهم، معلوم مى شود كه دستور اسلام در مورد تيمّم بر خاك - در صورت دسترسى نداشتن به آب - كاملا با كشف علوم طبيعى مطابق است.

نكته اساسى در اين باره كاملا بايد مورد توجّه قرار گيرد اين است كه در قرآن در آيه مربوط به تيمّم، پاكيزه بودن خاك شديداً تأكيد شده و چنين آمده: «فَتَيَمَّوُا صَعِيداً طَيِّباً; با خاك پاكى تيمّم كنيد».(1)

در اخبارى كه از پيشوايان دينى ما در مورد اين دستور مذهبى نقل شده، پاكى و تميزى خاك تيمّم صريحاً سفارش شده است; در كتاب «وسايل الشّيعه» دو حديث از امام صادق(عليه السلام) در اين باره نقل شده كه فرمود: خاك تيمّم را از زمين هايى كه زير پاى مردم است و مردم روى آن رفت و آمد مى كنند تهيّه نكنيد».(2)

اين تأكيد براى اين است كه خاكى كه در اين زمين هاست غالباً در معرض آلوده شدن و كثافت است; ولى خاك هايى كه در زير پاى مردم نبوده و در نتيجه دور از دسترس است، غالباً تميز و پاكيزه مى باشد.

 

1. سوره نساء، آيه 43.                         2. وسايل الشّيعه، ج طهارت، باب تيمّم.

 

..با تشکر از معظم له آیت الله مکارم شیرازی....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 5:44  توسط محمد کاظم   | 
                                              << بسم الله الرحمن الرحیم >>

سؤال

چرا زنان بايد در حال نماز بدن خود را بپوشانند، در صورتى كه خداوند از آشكار و نهان هر موجودى آگاه است؟



جواب

شكى نيست كه خداوند از همه چيز در همه حال با خبر است و پوشيده و پنهان براى او مفهومى ندارد، با بندگان خود نيز نامحرم نيست، ولى انسان در حال عبادت خود را در حضور خدا مى بيند و با او سخن مى گويد و به راز و نياز با او بر مى خيزد، در چنين حالى بايد مناسب ترين لباس را در حضور او بپوشد و روشن است كه مناسب ترين لباس براى زن همان لباس كامل است - يعنى لباسى كه نشانه عفّت و پاكدامنى اوست و بهترين حالات او را منعكس مى سازد - تنها چنين لباسى شايسته حال عبادت مى باشد.

حتّى در مورد مردان نه تنها با بدن عريان نماز خواندن باطل و دور از روح خضوع و احترام به ساحت مقدّس پروردگار است، بلكه بهتر اين است كه علاوه بر پوشش مقدار واجب، با لباسى نماز بخواند كه نشانه نهايت احترام باشد، مثلا تنها با لباس زير نماز خواندن خوب نيست و شايسته است علاوه بر لباس زير، لباس رو را هم بپوشند.

                                            <<نقل از سایت آیت الله مکارم شیرازی >>

 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 6:32  توسط محمد کاظم   | 
                                        <<بسم الله الرحمن الرحیم >>

سؤال:

اخيراً گفتگويى درباره افزايش سنّ ازدواج در جرايد به چشم مى خورد، حتّى گفته مى شود سمينارى براى همين موضوع تشكيل گرديده و قطعنامه اى نيز در اين زمينه صادر شده است و گويا جمعى از جوانان تصويب كرده اند كه سنّ ازدواج پسران سى سالگى و دختران بيست و پنج سالگى باشد!(1) لطفاً نظر خود را در اين زمينه تشريح نماييد.


 

 پاسخ:

اوّلا: بلوغ و سنّ ازدواج دختران و پسران يك موضوع قراردادى نيست كه بنشينيم و براى آن حد و مرزى تعيين كنيم; بلكه يك امر طبيعى و فطرى است و از قلمرو اختيار و انتخاب ما بيرون مى باشد و هر دختر و يا پسرى در سنين خاصّى از عمر خود به حدّ بلوغ مى رسد و فصل تازه اى از زندگى به روى او گشوده مى شود. كتاب طبيعت آغاز اين فصل از زندگى را، پيش از ما معيّن كرده است و با قطعنامه ها و تصويب نامه هاى ما يك وجب هم عقب نشينى نمى كند!

بلوغ در انسان با تغييرات جسمى و روحى عميقى آغاز مى گردد; قدّ و قامت تغيير مى كند، نيروى انسانى رو به فزونى مى گذارد; شكل اعضا با گذشته كاملا تغيير پيدا مى كند، تمايلات خاصّى در انسان براى گسترش زندگى پيدا مى شود، احساسات جنسى همچون شكوفه هاى بهارى شكفته مى شود; احساس همسر خواهى روز به روز رو به افزايش گذارده و استخوان ها درشت شده و دگرگونى روشنى در آهنگ صدا پديد مى آيد.

بنابراين، كتاب آفرينش اين حد و مرز زندگى را با خطّ برجسته اى بر صفحه وجود ما نوشته است و ما براى واقع بينى به جاى رجوع به سخنان اين و آن، بايد كتاب آفرينش را باز كرده برگ مربوط به دوران بلوغ و بحران تمايلات جنسى را با دقّت مطالعه كنيم و سنّ قانونى ازدواج را براساس سنّت خلقت و قانون آفرينش تعيين نماييم و از هر نوع خيالبافى و فلسفه تراشى خوددارى كنيم.

كسانى كه از مطالعه كتاب فطرت و دفتر آفرينش سرباز مى زنند و مسأله بلوغ را يك امر قراردادى تلقّى مى نمايند و تصوّر مى كنند كه واقعيّات و حقايق، تابع انديشه و قرارداد آنهاست، با سنن آفرينش به جنگ برخاسته و سرانجام مغلوب مى شوند; زيرا سنن خلقت با گفت و شنود افراد غافل از اصول خلقت، دگرگون نمى گردد.

همان طور كه تكامل يك جنين در رحم، تقريباً در نُه ماه انجام مى گيرد و هرگاه گروهى بنشينند، قانونى وضع كنند كه از اين به بعد جنين بايد در رحم مادر در مدّت يك سال تكامل پيدا كند، كار بيهوده اى انجام داده اند; همچنين دخل و تصرّف در حد بلوغ كه يكى از سنن آفرينش است، جز بيهوده گفتن چيزى نيست.

قطعنامه اين سمينار بسان اين است كه مرغداران كشور دور هم گرد آيند و بگويند چون دنيا با بحران اقتصادى گوشت رو به روست و نياز مبرم به وجود مرغ داريم; از اين به بعد مرغ ها بايد به جاى بيست و يك روز، ده روز روى تخم ها بخوابند تا توليد مرغ به دو برابر افرايش يابد!

اين كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «لا تُعادُوا الايّامَ فَتُعادِيْكم; با زمان ستيزه مكنيد كه با شما ستيزه مى كند» مقصود اين است كه با سنن خلقت جنگ نكنيد; زيرا نبرد با آن جز مغلوبيّت و شكست نتيجه اى ندارد.

ثانياً: در تدوين قانون بايد همه جوانب را در نظر گرفت; زيرا معدّل «سنّ بلوغ جنسى» در دختران كشور ما 14 و در پسران 16 مى باشد. در اين فصل از زندگى تمايلات جنسى آنها بيدار مى شود و هرگاه سنّ ازدواج را بالا ببريم تكليف دختران و پسران در اين مدّت محروميّت چيست؟ يا بايد تن به آميزش هاى نامشروع بدهند و سرانجام هزاران مصيبت دامنگير اجتماع گردد، يا در برابر آتش غريزه جنسى مقاومت طولانى كنند كه به فرض ممكن بودن براى همه افراد، اعصاب آنها را خرد مى كند.

ثالثاً: هيچ مى دانيد كه ازدواج و همسر گزينى موجب شكفته شدن استعدادهاى نهفته است و افراد متأهّل بهتر از افراد مجرّد فكر مى كنند و جوانى كه در كانون وجود او آتش شهوت زبانه مى كشد و وسيله مشروع براى اطفاى آن ندارد، نمى تواند صحيح و آرام فكر كند؟

اين حقيقتى است كه برخى از روانشناسان به آن اعتراف كرده و آزمايش هايى روى آن انجام داده اند.

اگر بالا بردن سنّ ازدواج براى جلوگيرى از افزايش جمعيّت است، براى حلّ اين مشكل بطور مكرّر راه حل هايى نشان داده و طرح هايى پيشنهاد شده است; خوب است براى رفع اين نوع بحرانها از طرف صحيح و عقلايى وارد شويم و براى دفع فاسد به افسد پناه نبريم.

 

1. سؤال مربوط به زمان قبل از انقلاب اسلامى است.

مطلب عینا از آیت الله مکارم شیرازی نقل شده است .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 8:41  توسط محمد کاظم   | 
                                                << بسم الله الرحمن الرحیم >>

 سؤال:

منظور از «تولّى» و «تبرّى» كه به عنوان دو دستور اسلامى به ما آموخته اند چيست و آيا اين دو دستور را در دنياى امروز نيز مى توان انجام داد؟

 

پاسخ:

 

معمولا «اسلام» را تشبيه به درخت برومندى مى كنند كه مبانى عقيده اى، اصول و ريشه هاى آن را تشكيل مى دهد و برنامه هاى وسيع عملى، فروع و شاخه هاى آن را و نيز معمولا ده موضوع را به عنوان فروع و شاخه ها ذكر مى كنند، در حالى كه برنامه هاى عملى اسلام گسترده تر از آن است كه در ده موضوع خلاصه شود، ولى اهمّيّت اين دستورات ده گانه سبب شده است كه آنها را در رديف اوّل بشمارند وگرنه مسلّماً منحصر به اينها نيست. از اين دستورات ده گانه، سه قسمت مربوط به عبادات و نيايش و پيوند با خداست - نماز، روزه، حج - و دو قسمت مربوط به مسائل اقتصادى و پيوند با خلق خدا - زكات، خمس و پنج قسمت مربوط به مسائل اجتماعى و نظامى و سياسى است - جهاد، امر به معروف و نهى از منكر، تولّى و تبرّى - فعلا سخن از دو دستور اخير است كه به معناى «دوست داشتن» و «تنفّر داشتن» است. چه كسى را دوست بداريم و از كه متنفّر باشيم؟

دوستان خدا، مردم حق طلب، انسانهاى ارزنده و حاميان حقّ و عدالت را دوست بداريم و از آلودگان، ستمگران، بى بند و باران و دشمنان خدا و مردم، متنفّر باشيم.

چرا همه را دوست نداريم؟ چرا با همه خلق خدا خوب نباشيم؟ مگر در دنياى امروز مى توان اصل زندگى مسالمت آميز را با همه كس و در همه جا فراموش كرد؟

بايد از كسانى كه طرفدار «تز» دوستى با همه و در تحت هر شرايطى هستند پرسيد: آيا در جهانى كه ظالم و مظلوم و ستمگر و ستمديده، استعمارگر و استعمار شده، حق طلب و اشغالگر و پاك و ناپاك وجود دارد همه را دوست بداريم؟! با همه خوش باشيم؟! ما به هم كمك كنيم؟! آيا هيچ منطقى انسانى چنين اجازه اى را به ما مى دهد؟ آيا عاطفه زنده هيچ مردمى با اين سازشكارى غلط هماهنگى دارد؟

اگر اين دو اصل در اصول اساسى برنامه هاى عملى اسلام گنجانيده شده، به خاطر آن است كه طرفداران حقّ و عدالت و آزادگى و پاكى و درستى، صفوف خود را هر چه فشرده تر سازند و ناپاكان و ستمگران و آلودگان هرچه تنهاتر بمانند و در يك محاصره اجتماعى و اخلاقى از طرف انسانهاى مثبت و ارزنده قرار گيرند.

آيا بدن آدمى هر غذايى را مى پذيرد؟ آيا ذائقه انسان يك وسيله تولّى و تبرّى، براى جدا كردن غذاهاى مفيد از زيانبخش نيست؟

آيا به هنگام خوردن غذاهاى مسموم و گرفتار شدن بدن به مسموميّت غذايى، «معده» راه سازشكارى را پيش مى گيرد و انسان را تسليم مرگ مى كند يا اين كه تمام قدرت خود را به كار مى اندازد تا از طريق «استفراغ» تنفّر خود را از غذاى مسموم ابراز كرده، آن را به بيرون پرتاب كند؟

آيا تعادل نيروى جاذبه و دافعه و رمز بقاى جهان هستى نيست؟ چگونه بقاى جامعه انسانى مى تواند از تعادل اين دو نيرو كه در شكل تولّى و تبرّى ظاهر مى شود مستثنا بماند؟

اگر به جاى اين دو دستور، روح سازشكارى با همه كس و هر مكتب و بى تفاوت بودن در برابر هر چيز و هر صحنه پيدا شود و عوامل مثبت و سازنده را جذب نكند و عوامل مزاحم و منفى را از خود نراند، نابودى چنان اجتماعى سريع خواهد بود; به همين دليل، در حديثى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «اَوْثَقُ عُرَى الإيَمانِ الحُبُّ فِى اللهِ وَ البُغْضُ فِى اللهِ; محكم ترين دستگيره هاى ايمان، دوست داشتن براى خدا، و ابراز تنفّر كردن براى خداست»(1).

1. سفينة البحار، ج 1.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 8:59  توسط محمد کاظم   | 
                                                  << بسم الله الرحمن الرحیم >>

 

سؤال:

در ميان بستگان و خويشاوندان ما افرادى هستند كه در زندگى خود به موازين دينى مقيّد نيستند و غالباً مقرّرات مذهبى را رعايت نمى كنند; رفت و آمد با آنان چگونه است و آيا با اين وضع باز مأموريم كه وظيفه خطير «صله رحم» را درباره آنان انجام دهيم؟!

 



پاسخ:

مى دانيم كه خانواده يك اجتماع كوچك است; همان طور كه استحكام و استوارى پيوندهاى اجتماع بزرگ در پيشرفت انسان در زمينه هاى مادّى و معنوى مؤثّر است، همچنين استحكام پيوندهاى اين اجتماع كوچك در اين راه تأثير بسزايى دارد; به همين دليل، اسلام كه آيينى اجتماعى است به موضوع «صله رحم» (كه همان تقويت پيوندهاى اجتماع خانوادگى و فاميلى مى باشد) اهمّيّت زيادى داده و صله رحم را از واجبات و قطع رحم را از محرّمات و گناهان بزرگ شمرده است.

در اهمّيّت اين موضوع كافى است كه قرآن مجيد مكرّر به خصوص در اين باره سخن گفته و متذكّر شده است كه روز رستاخيز از انجام اين فريضه (صله رحم) سؤال خواهد شد و افراد درباره آن مسؤول خواهند بود; آن جا كه مى فرمايد:

«وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِى تَسَائَلُونَ بِهِ وَالاَرْحَامَ اِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيِباً; و از خدايى بپرهيزيد كه (همگى به عظمت او معترفيد و) هنگامى كه چيزى از يكديگر مى خواهيد، نام او را مى بريد. (و نيز) از (قطع رابطه با) خويشاوندان خود پرهيز كنيد! زيرا خداوند مراقب شماست(1)».

مردى حضور رسول خدا(عليه السلام) شرفياب گرديد و گفت: «بستگانم مرا ترك گفته و ارتباط خويشاوندى را با من قطع كرده اند تكليف من درباره آنان چيست؟ آيا من نيز آنان را ترك گويم و رابطه خود را با آنان بگسلم؟» پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «اگر تو نيز اين كار را انجام دهى خداوند همه شما را ترك مى گويد و همه را از رحمت خود دور مى سازد»، سپس پيامبر(صلى الله عليه وآله) به وى سه دستور مهمّ زير را تعليم داد و فرمود:

«تَصِلُ مَنْ قَطَعَك: اگر كسى ارتباط خود را با تو بريد، تو برخلاف او رفتار كن و پيوند خويشاوندى و دوستى را فراموش مكن!»

«تُعْطِي مَنَ حَرّمك: كسى كه تو را از نعمتى محروم ساخت، تو به او نيكى كن و او را محروم مساز!»

«وَتَعْفُو عَمَّن ظَلَمَك: از كسى كه بر تو ستم كرده است در گذر!»(2)

همچنين پيامبر(صلى الله عليه وآله) به اهمّيّت اين موضوع در يكى ديگر از سخنان پر ارج خود تصريح فرموده، آن جا كه به ياران خود مى گويد: «من شما و همه امّت خود را كه تا روز رستاخيز پا به عرصه وجود خواهند گذارد توصيه مى كنم از صله رحم غفلت نورزند; و اگر انجام اين فريضه الهى در گرو مسافرت به نقطه دورى باشد، رنج سفر را بر خود هموار ساخته و اين دين اخلاقى و اجتماعى را ادا نمايند».

ولى جاى گفتگو نيست كه انجام هر فريضه اى مشروط به اين است كه مسائل مهمتر از آن از بين نرود; موضوع صله رحم نيز از اين قانون مستثنا نيست.

هرگاه ارتباط و رفت و آمد با كسانى كه در مسير زندگى خود مقرّرات مذهبى را رعايت نمى كنند، سبب شود كه آنان در وضع زندگى خود تجديدنظر كنند و كم كم به اصول و موازين پايبند شوند و يا لااقل اين رفت و آمدها اثر سويى در روحيه خود انسان و وضع خانواده او نگذارد، در اين صورت رعايت پيوند خويشاوندى لازم است و بايد اين فريضه الهى را انجام داد.

ولى اگر برعكس به جاى اين كه انسان در روحيّه آنان اثر بگذارد، معاشرت با آنها سبب شود كه انسان تحت تأثير افكار و روحيّات فاسد و زندگى آلوده آنان قرار گيرد، در اين صورت چون سعادت او در خطر است ناچار بايد اين فريضه را به خاطر يك امر مهم تر بطور موقّت ترك گويد.

 

(1. سوره نساء، آيه 1.)

(2. اصول كافى، ج 2، ص 150.)   

 با تشکر از استاد عزیز آیت الله مکارم شیرازی /مطلب از سایت آیت

 

الله مکارم نقل شده است . و تشکر می کنم از شما دوستان عزیز که صله رحم را سنت نبوی می دانید و به ان عمل می کنید .

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:22  توسط محمد کاظم   | 
 

سؤال:

در قرآن اشاره به آسمان هاى هفتگانه شده منظور چيست؟



پاسخ:

درباره «آسمان هاى هفتگانه» كه در قرآن هم به آن اشاره شده دانشمند اسلامى و مفسّران چند تفسير ذكر كرده اند:

1- منظور از عدد هفت در اين جا تكثير است; يعنى، آسمانهاى متعدّد; يعنى، كرات فراوانى آفريده است; و بسيار مى شود كه در زبان عربى و فارسى يا زبان هاى ديگر، اعدادى را به عنوان تكثير ذكر مى كنند; يعنى، عدد را مى گويند و منظور از آن خصوص مقدار معّينى نيست; بلكه مقصود از آن بيان زيادى يك موضوع است.

مثلا، بسيار مى شود كه در فارسى مى گوييم پنجاه مرتبه اين سخن را به تو گفتم; يا ده مرتبه از او مطالبه كردم; در حالى كه نظر خاصّى روى عدد پنجاه و ده نيست، بلكه منظور اين است كه بسيار آن مطلب را گفته ايم يا از طرف خود مطالبه نموده ايم.

قرآن درباره كلمات خدا - معلومات خدا - چنين مى فرمايد: «وَلَوْ اَنَّمَا فِى الاَرْضِ مِنْ شَجَرَة اَقْلام وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ اَبْحُر مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ; و اگر همه درختان روى زمين قلم شود و دريا براى آن مركّب گردد و هفت درياچه به آن افزوده شود، اينها همه تمام مى شود ولى كلمات خدا پايان نمى گيرد».(1)

بديهى است عدد هفت در اين جا به منظور بيان كثرت و تعدّد است، والاّ مى دانيم اگر ده يا صد دريا هم به آن اضافه شود معلومات بى پايان خداوند را نمى توانند بنويسند.

زيرا اساساً خدا از هر جهت لايتناهى است. همچنين اعداد ديگرى مانند سبعين (هفتاد) يا مانند آن در قرآن يا ساير كلمات عرب و زبان هاى ديگر به منظور تكثير به كار برده مى شود و چنين عدد خاصّى را نمى رساند، بلكه منظور اشاره به زيادى يك چيز است.

2- منظور از آسمان هاى هفتگانه، سيّاراتى بود كه در موقع نزول قرآن براى مردم آن روز معلوم بوده، يا سيّاراتى است كه اكنون با چشم عادى و غير مسلّح براى عموم قابل رؤيت است.

3- منظور از آسمان هاى هفتگانه همان طبقات مختلف هوا و گازهاى گوناگونى است كه زمين را احاطه كرده است.

4- امّا به عقيده بعضى از دانشمندان بزرگ، كواكب و ستارگان و كهكشان هايى كه ديده مى شود همه جزء آسمان اوّلند و در ماوراى آن شش جهان بزرگ ديگر هست.

منظور قرآن از آسمان هاى هفتگانه مجموع عوالم هفتگانه اى است كه در جهان هستى وجود دارد، گرچه علم و دانش امروز انسان فقط پرده از روى يكى از آنها برداشته ولى هيچ مانعى ندارد كه در آينده در اثر تكميل علم انسان عوالم ششگانه عظيم ديگرى در پشت اين جهان محسوس امروز كشف گردد. طرفداران اين عقيده به اين آيه استشهاد نموده اند: «اِنَّا زَيَّنّا السَّمَاَ الدُّنْيَا بِزِينَة الْكَوَاكِبِ; ما آسمان نزديك  [پايين] را با ستارگان آراستيم.»(2) از اين آيه استفاده مى شود كه ستارگان همه در آسمان اوّلند (بايد توجّه داشت كه كلمه «دنيا» در لغت عرب به معناى پايين و نزديك است).

به هر حال، ذكر اين نكته لازم به نظر مى رسد: از آيات و رواياتى كه عدد آسمانها را هفت معرفى كرده به هيچ وجه تأييد نظريّه هيئت بطلميوس كه آسمانها را به صورت افلاكى مانند طبقات پوست پياز معرّفى مى كرد، استفاده نمى شود (زيرا مطابق هيئت بطلميوس عدد افلاك و آسمانها نُه مى باشد).

امّا راجع به زمين هاى هفتگانه كه در قرآن بطور اشاره و در بعضى احاديث با صراحت ذكر شده نظريّاتى شبيه نظريّات بالا داده شده، از جمله اين كه عدد هفت به معناى تكثير است و يا اين كه اشاره به طبقات مختلف زمين است، يا اين كه منظور از زمين هاى هفتگانه، سيّارات عطارد، زهره، زحل، زمين، مريخ، مشترى و ماه مى باشد; يعنى، همان كرات منظومه شمسى كه براى ما قابل رؤيت است (البتّه كرات يا اقمار متعدّد ديگرى در منظومه شمسى هستند ولى آنها با چشم عادى قابل رؤيت نيستند); و بنابراين تفسير، منظور از آسمان هاى هفتگانه، همان فضايى است كه در بالاى هريك از اين كرات هفتگانه قرار دارد.

به عبارت ديگر: خود اين كرات هفتگانه، زمين محسوب مى شود و «جو» يا فضاى اطرافشان، آسمان آنهاست (بايد توجّه داشت كه «سما» در لغت عرب به معناى هر چيزى است كه در طرف بالا قرار دارد).

اين بود خلاصه تفسيرهاى مختلفى كه دانشمندان و مفسّران ما درباره آسمانهاى هفتگانه و زمين هاى هفتگانه گفته اند، البتّه توضيح درباره قرائنى كه هر يك از اين نظريّات را تأييد مى كند، مخصوصاً تفسير اخير كه از همه نزديكتر به نظر مى رسد و ذكر شواهد آن نيازمند به شرح و بسط بيشترى است.

 

1. سوره لقمان، آيه 27.                     با تشکر از آیت الله مکارم /نقل از سایت آیت الله مکارم شیرازی

2. الصّافّات، آيه 6.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 8:36  توسط محمد کاظم   | 
 

سؤال

در قرآن مجيد در آغاز سوره «اسراء» چنين مى خوانيم: «سُبْحانَ الَّذِى اَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الاَقْصَى الَّذِى بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا اِنّهُ هُوَ السَّميعُ الْبَصير; پاك و منزّه است خدايى كه بنده اش را در يك شب، از مسجد الحرام به مسجد الاقصى - كه گردا گردش را پر بركت ساخته ايم - برد تا برخى از آيات خود را به او نشان دهيم; چرا كه او شنوا و بيناست».



خواهشمندم بفرماييد چرا خداوند پيغمبر برگزيده اش را معراج برد؟ اگر بگوييم خداوند مى خواسته مكان خود را به او نشان دهد اين كه صحيح نيست; زيرا خدا مكان و محلّى ندارد و همه جا هست و اگر منظور نشان دادن كرات و كهكشان ها و سحابى هاى بزرگ و مناظر برجسته عالم خلقت بوده است باز محلّ ايراد است; زيرا به عقيده ما مسلمان ها پيغمبر و امامان(عليهم السلام) از همه چيز و همه جا با اطّلاع هستند.

 

پاسخ

اوّلا بايد توجّه داشت كه آيه اوّل سوره «اسرا» تنها حركت پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را از مسجد الحرام به مسجد الاقصى مى رساند و از سير پيغمبر(صلى الله عليه وآله) به آسمانها ساكت است، ولى اين مطلب را مى توان از آيات ديگرى مانند آيات زير استفاده كرد:

«عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوَى * ذُو مَرَّة فَاسْتَوَى * و هُوَ بِالاُفُقِ الاَعْلَى - تا آن جا كه مى فرمايد: عِنْد سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى * عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَى*اِذْ يَغْشَى السِّدْرَة مَا يَغْشَى * مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَ مَا طَغَى * لَقَدْ رَأَى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرَى».(1)

اين آيات بخوبى از سير پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به آسمان ها حكايت مى كند، ولى آيه اوّل سوره «اسرا» فقط حاكى از آغاز اين سير است كه بر روى زمين انجام گرفته، امّا هدف از اين سير (همان طور كه در هر دو قسمت از آيات مزبور اشاره شده) همان «مشاهده آيات و نشانه هاى بزرگ خداوند در جهان آفرينش» بوده است.

بديهى است اين مشاهده يك مشاهده حضورى بوده است و مشاهدات حضورى براى موجودى كه جسم دارد جز به حاضر شدن او در نزد موجودى كه مى خواهد آن را مشاهده كند ممكن نيست و اين كه نوشته ايد پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بدون سير به آسمانها از وضع آنها با خبر است، اين گونه علم و اطّلاع با مشاهده از نزديك فرق بسيار دارد، درست مثل اين كه حادثه اى در شهر واقع شده باشد و ما از وقوع آن مطّلع شده باشيم ولى در محلّ وقوع حادثه نبوده ايم و جريان را با چشم نديده ايم، البتّه حضور در محل و مشاهده جريان حادثه تأثير بسيار عميقترى در وجود انسان خواهد داشت، در حالى كه اطّلاع غيابى، آن اثر را ندارد.

بنابر اين، خداوند مى خواسته پيغمبر گرامى اسلام از نزديك آثار عظمت او را با چشم ببيند و دل آگاه او آگاه تر گردد و اگر كسى تصوّر كند پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى توانسته از روى زمين با همين چشم معمولى آثار عظمت خدا را در عوالم بالا ببيند، اين تصوّر نادرستى است و با حقيقت وفق نمى دهد; چه آن حضرت از نظر جسم داراى خواصّ جسمانيّات و عالم مادّه بود و قدرت ديد چشم يك بشر حدّ معيّنى دارد.

 

1. سوره نجم، آيه 5 تا 8.         با تشکر از آیت الله مکارم - مطلب عینا از سایت آیت الله مکارم نقل شده

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 9:22  توسط محمد کاظم   | 
 

سؤال:

طبق فتاواى فقهاى اسلامى، انجام كارهاى داخل خانه و همچنين شير دادن و نگهدارى بچّه براى زن واجب نيست؟ و هزينه زندگى همسر به عهده شوهر است و نيازى به كار و كوشش در خارج خانه ندارد; بنابراين، نه كار كردن بر او واجب است و نه خانه دارى، در اين صورت وظيفه زن در اجتماع چيست؟



پاسخ:

اگر اسلام انجام دادن كارهاى داخلى خانه و همچنين شير دادن و بچّه دارى را براى زن واجب نكرده است، منظور اين بوده كه مقام و شخصيّت زن را در اجتماع بالا ببرد و دست آنها را در انجام اين كارها باز بگذارد كه از روى ميل و رغبت به اين قبيل كارها بپردازند و اگر بخواهند در برابر عمل خود حقوقى بگيرند، بتوانند; ولى بايد توجّه داشت كه واجب نكردن چيزى، غير از جلوگيرى از انجام آن است!

آرى، اسلام به منظور بالا بردن ارزش زن، وظايف خانه دارى را بر او واجب نكرده است تا شكل برده يا كلفت پيدا نكند و در حقيقت آن را به فطرت و وجدان و خواست طبيعى آنان موكول نموده است. ناگفته پيداست كه مادران به فرزندان و نوزادان خود علاقه مندند، همان علاقه مادرى آنها را وادار مى كند كه از شيره جان خود به آنها بدهند و در تربيت آنها بكوشند. زنان به سر و سامان دادن به اوضاع داخلى خانه علاقه طبيعى دارند و همين علاقه، خود به خود ضامن اصلاح اوضاع داخلى است، چنان كه اكنون چهارده قرن از طلوع اسلام مى گذرد و همين مقرّرات در ميان مسلمانان و زنان و شوهران جارى بوده است. زنان مسلمان همواره اين و ظايف طبيعى را انجام مى داده اند و در مواقع ضرورت مى توانستند از حقوق شرعى خود نيز استفاده كنند.

 

                                           با تشکر از آیت الله مکارم شیرازی - مطلب از خود آیت الله است .

 



 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 9:19  توسط محمد کاظم   | 
 

سؤال
ازدواج فرزندان آدم و حوّا چگونه بوده، آيا خواهر و برادر با هم ازدواج كرده اند يا ازدواج آنان به صورت ديگرى بوده است؟



پاسخ
در اين باره در ميان دانشمندان اسلامى دو نظر وجود دارد و هر كدام براى خود دلايلى از قرآن و روايات ذكر كرده اند. اينك ما هر دو نظر را بطور اجمال در اين صفحات نقل مى كنيم:
1- در آن زمان هنوز قانون تحريم ازدواج خواهر و برادر از طرف خداوند قرار داده نشده بود و چون راهى براى بقاى نسل بشر غير از اين راه نبود، از اين جهت ازدواج آنان با يكديگر صورت گرفته است; ناگفته پيداست كه دستگاه قانونگذارى از آن خداست «اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلَّهِ; حكم تنها از آن خداست.»(1) چه اشكال دارد كه بطور موقّت براى گروهى از راه ضرورت اين گونه ازدواج در آن زمان بلامانع و مباح باشد و براى ديگران عموماً تحريم ابدى شود؟
طرفداران اين نظريّه از ظواهر قرآن با اين آيه براى خود دليل مى آورند: «
وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالا كَثِيراً وَ نِسااً; و از آن دو، مردان و زنان فراوانى (در روى زمين) منتشر ساخت».(2)
ظاهر اين آيه مى گويد كه نسل بشر فقط به وسيله اين دو تن به وجود آمده است و اگر غير از اين دو در بقاى نسل او دخالت داشتند بايد بفرمايد «وبث منهما و من غير هما» يعنى به وسيله اين دو و غير آنان... .
علاوه بر اين، در روايتى كه مرحوم طبرسى آن را در احتجاج از امام سجّاد(عليه السلام) نقل مى كند اين مطلب تأييد شده است.
2- نظر ديگر اين است: چون ازدواج فرزندان آدم با يكديگر ممكن نبوده - زيرا ازدواج با محارم يك عمل قبيح و زشت است - فرزندان آدم با دخترانى از نژاد نسل ديگر كه در روى زمين بودند ازدواج كردند، بعداً كه فرزندان آنها با هم پسر عمو شدند زناشويى ميان خود آنان صورت پذيرفت و اين نظر را نيز بعضى از روايات تأييد مى كند، زيرا نسل آدم، نخستين انسان روى زمين نبوده، بلكه پيش از او نيز انسانهايى در زمين زندگى مى كرده اند.
حاصل اين كه: ممكن است گفته شود كه پسران آدم با بقاياى انسانهاى پيشين كه قبل از خلقت آدم و حوّا در روى زمين زندگى مى كردند، ازدواج كرده اند و از گفتگوى خدا با فرشتگان درباره آفرينش آدم در روى زمين استفاده مى شود كه قبل از آدم و حوّا انسانهايى در روى زمين زندگى مى كردند و اين حقيقت از روايات نيز استفاده مى شود.


1. سوره يوسف، آيه 40.           با تشکر از مرجع عالی قدر آیت الله مکارم شیرازی
2. سوره نساء، آيه 1.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:34  توسط محمد کاظم   | 
 

سؤال:

مى دانيم كه در زمان پيامبر اسلام مدّتى بیت المقدّس قبله مسلمانان بود. چه عواملى باعث شد قبله مزبور تبديل به كعبه گردد؟



پاسخ:

بطورى كه از آيات قرآن استفاده مى شود قبله مسلمانان در حقيقت همان كعبه (بيت الله الحرام) بوده است و بيت المقدّس به سبب جهاتى كه ذكر خواهد شد، به عنوان يك «قبله موقّتى» براى مسلمانان قرار داده شده بود. آيه «قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِى السَّمَاءِ فَلَنُوَّليَنَّكَ قِبْلَة تَرْضَاهَا...; نگاه هاى انتظارآميز تو را به سوى آسمان (براى تعيين قبله نهايى) مى بينيم! اكنون تو را به سوى قبله اى كه از آن خشنود باشى، باز مى گردانيم...»(1) گواه بر اين است كه پيغمبر از گفتگوهاى يهود در مورد قبله بيت المقدّس ناراحت بود و پيوسته انتظار مى كشيد كه مدّت اين قبله موقّتى پايان پذيرد و قبله ابدى مسلمانان از طرف خداوند بزرگ اعلام گردد.

امّا اين كه چرا از ابتدا قبله هميشگى يعنى «كعبه» به مسلمانان معرفى نشد، بلكه مأمور شدند مدّتى به طرف بيت المقدّس نماز بخوانند بطورى كه از آيه «... وَمَا جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِى كُنْتَ عَلَيْهَا اِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلَى عَقَبَيْهِ...; و ما آن قبله اى را كه قبلا بر آن بودى، تنها براى اين قرار داديم كه افرادى كه از پيامبر پيروى مى كنند، از آنها كه به جاهليت باز مى گردند مشخص شوند...»(2) استفاده مى شود كه اين موضوع صرفاً به منظور تربيت مسلمانان بوده و براى پرورش روح اطاعت در افراد تازه مسلمان و پيشرفت هدف مقدّس اسلام صورت گرفته است.

اعراب حجاز مخصوصاً اهل مكّه علاقه زيادى به سرزمين خود داشتند، لذا در آغاز كار لازم بود برخلاف تمايل نفسانى و تعصّبات محلّى، كعبه را براى مدّتى رها كنند و به طرف بيت المقدّس نماز بگزارند تا تعصّب ها در آنها كشته شود و روح اطاعت و فرمانبردارى در آنها تحكيم گردد.

علاوه بر اين، مسلمانان بايد براى مدّتى به طرف بيت المقدّس - مركز قدرت و پايتخت يهود - توجّه كنند و عبرت بگيرند; بيت المقدّس موزه عبرت جهان و جايگاه عزّت و ذلّت بنى اسرائيل است. در بيت المقدّس علل انحطاط و ترّقى اين قوم مشهود است. بنى اسرائيل با ذلّت از مصر به آن جا آمدند و با جهاد و فداكارى به عزّت رسيده ند و سپس در اثر پشت پا زدن به دستورات خدا در سراشيبى سقوط قرار گرفتند. زندگى آنها براى مسلمانانى كه تازه وارد اين دين مقدّس شده بودند درس عبرتى محسوب مى شد. مسلمانان بايد بدانند كه اگر خانه كعبه قبله هميشگى آنها قرار داده شده نه به خاطر اين است كه يك مركز محلّى و نژادى براى آنها محسوب مى شود، بلكه از اين نظر است كه قديمى ترين مركز توحيد و خداشناسى بوده و به دست قهرمان بزرگ توحيد بنا و تعمير شده است.

 

1. سوره بقره، آيه 144.

2. سوره بقره، آيه 143.                                  با تشکر از مرجع عالی قدر آیت الله مکارم شیرازی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 10:36  توسط محمد کاظم   | 

سؤال

آيا صحيح است كه در قرآن مجيد اجازه داده شده كه اگر زن از حقوق زناشويى سرباز زند، او را تنبيه بدنى نمايند؟

پاسخ

جاى ترديد نيست كه اسلام خدمات پرارزشى به جامعه زنان عالم كرده و حقّ بزرگى به گردن آنها دارد، حتّى آن دسته از نويسندگان تاريخ تمدّن غربى كه نظر خوشى به اسلام ندارد، مانند «كرين برينتون» و «جان كريستوفر» و «روبرت لى وولف» در كتاب تاريخ تمدّن غرب و مبانى آن در شرق، صريحاً اعتراف مى كنند كه نهضت اسلام كمك مؤثرى به بهبود حال زنان نموده و قرآن مجيد نيز دستورهاى مؤكّدى در اين باره صادر كرده است; نمونه آن، آيه شريفه «وَ عَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ»(1) و «و هُنَّ لِبَاس لَكُمْ وَ اَنْتُمْ لِبَاس لَهُنَّ»(2) مى باشد.

در بيانات پيشوايان اسلام بقدرى درباره خوشرفتارى با زنان تأكيد شده كه فرموده اند در برابر آنها حتّى ترشرويى نكنيد: «لا يُقْبَحُ لَها وَجْهاً»

همچنين زنان را موظّف كرده كه با نهايت مهربانى و خوشرفتارى با شوهران خود رفتار نمايند.

امّا در مورد تنبيه خفيف بدنى زنانى كه حاضر به اداى حقّ زناشويى نيستند، دستور صريح قرآن اين است كه شوهر نخست از طريق پند و اندرز، سپس با جدا كردن بستر خويش و قهر كردن وارد گردد; اگر هيچ وسيله اى مؤثّرنشد، در اين صورت مى تواند از تنبيه خفيف بدنى استفاده كند و بديهى است كه اين موضوع، يك موضوع كاملا استثنايى و در حقيقت حكم جرّاحى يك بيمار را دارد كه مخصوص موارد ضرورت است.

حتّى اگر شوهر نيز از انجام حقوق زناشويى سرباز زند و راهى براى وادار ساختن او به انجام اين حقوق، جز تنبيه بدنى نباشد، حكومت اسلامى حق دارد او را تنبيه بدنى نمايد.

اين نكته لازم به يادآورى است كه در بعضى از زنان - طبق نظريّه روان شناسان - همواره يك حالت «مازوخيسم» (آزار خواهى) وجود دارد كه گاهى به عللى تشديد مى گردد و به صورت يك بحران روانى بروز مى كند; در اين گونه موارد بحرانى و استثنايى، تنبيه ملايم در تسكين روحى آنها مؤثّر است.

به اين نكته نيز بايد توجّه داشت كه تنبيه مزبور نبايد طورى باشد كه موجب مجروح شدن يا حتّى سياه و كبوده و سرخ شدن بدن گردد.

 1. سوره نساء، آيه 19.                               برگرفته از سایت مرجع عالی قدر آیت الله مکارم شیرازی

2.سوره بقره، آيه 18۷


 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 14:31  توسط محمد کاظم   | 
 
  بالا